« شنبه, 27 مرداد 1397 »
 
آمار سایت
 » شروع سایت: فروردین 1385
 » خبر ثبت شده: 121 مورد
 » مقاله ثبت شده: 68 مورد
 » در حال بازدید: 3 نفر
 » بیشترین بازدید همزمان: 38 نفر
 » بازدید امروز: 51 نفر
 » بازدید دیروز: 217 نفر
 » کل بازدید: 1,132,843 نفر
 » میانگین: 295 نفر

 

در ادامه کلاس نگاهی به نهج البلاغه - یازدهم بهمن ماه 1395

 

شرح خطبه 207 نهج البلاغه - بخشی از سخنان حضرت امیر(ع) در بحبوبه جنگ صفین

اتفاقات زیادی در این جنگ رخ داد. یکی از این حوادث و به دنبال آن سخنان حضرت امیر، زمانی است که حضرت دیدند امام حسن (ع) عازم نبرد می باشد و به طرف قلب لشکر می رود. سید رضی بخشی از سخنان حضرت امیر را گزینش کرده است. بلیغ ترین و زیباترین کلمات را در این قسمت داریم.  

 

حضرت فرمودند:

امْلِکُوا عَنِّی هَذَا الْغُلَامَ: این جوان (امام حسن(ع)) را از جانب من بگیرید و نگذارید به جنگ برود. غلام به معنای جوان نورس می باشد که هنوز به سن جوانی و نوجوانی نرسیده و محاسن ندارد.

أملِکوا از کلمه ملک است یعنی مالک شوید و چرا نفرمودند: مَنَعوا؛ به معنای مانع شوید. چون انسان وقتی چیزی را مالک شود از آن به خوبی حفظ و نگهداری می کند ولذا این تعبیر زیبایی است که حضرت فرمودند: از طرف من شما مالکید که جلوی این جوان را بگیرید تا وارد جنگ نشود.

حضرت کلمه غُلام را به کار بردند چون امام حسن (ع) فرزند ایشان بود و برای یک پدر حتی اگر فرزندش 50 سال هم داشته باشد می گوید پسرم. پس این استعمال از طرف پدر برای فرزند ایرادی ندارد.

لَا یَهُدَّنِی: مبادا کمر من را بشکند (یعنی با رفتن به جنگ و کشته شدن او، کمر من می شکند.)

فَإِنَّنِی أَنْفَسُ بِهَذَیْنِ عَلَى الْمَوْتِ: من از مرگ این دو دریغ دارم و حاضر نیستم به راحتی این دو را از دست بدهم. - هذین اشاره به امام حسن (ع) و امام حسین (ع) دارد.-

لِئَلَّا یَنْقَطِعَ بِهِمَا نَسْلُ رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله علیه وآله). : چون با مرگ این دو نسل پیغمبر قطع می شود.

در جنگ صفین موردی داریم که امام علی (ع) فرزند خود، محمد بن حنفیه که از دلاوران عرب هم هست تحریک می کند تا به جنگ برود.

در خطبه 11 در همین مورد آمده است: تَزولُ الجِبالِ وَ لا تَزَل: اگر کوه ها متزلزل شدند تو محکم باش. عَضّ عَلی ناجَدَک: دندان هایت را روی هم فشار بده.

أعِرِ اللهَ جَمجَمَتَک: جمجمه خود را بدست خدا بسپار. تِد فی الأرضِ قَدَمَک: پاهایت را روی زمین محکم کن همانند اینکه میخ را روی زمین می کوبند. إرمِ بِبَصَرِکَ أقصی القوم: به پایان لشکر نگاه کن تا نترسی.

شارحین نهج البلاغه در مورد خطبه 207 که حضرت امیر به اطرافیان خود می گویند که جلوی امام حسن (ع) را بگیرید تا به جنگ نرود و کشته نشود سخن بسیار گفته اند، که آیا نسل پیامبر از طریق اولاد پسر است یا دختر؟ با اینکه این دو (امام حسن (ع) و امام حسین(ع) ) از پسران حضرت علی (ع) می باشند  و در ذهن عرب این بود که ادامه نسل از طریق پسر است. قرآن همه این ذهنیت ها را به هم ریخت و در همه تاریخ حتی عثمانی ها هم به این دو می گفتند یابن رسول الله (ای پسر پیغمبر) در آیه 61 سوره آل عمران گفته شده: فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکُمْ... خدا به پیغمبر فرمود به مسیحیان نجران بگو پسران خود را بیاورید ما هم پسران خود را می آوریم (برای مباهله) و... . می بینیم که برای این مباهله، فقط امام حسن (ع) و امام حسین (ع) آمدند. پس مشخص می شود که به فرزندان دختر یک فرد نیز ابن می گویند.

آیه دیگری در قرآن در همین رابطه می باشد. آیه 84 سوره انعام می فرماید: وَمِنْ ذُرِّیَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَیْمَانَ وَأَیُّوبَ وَیُوسُفَ وَمُوسَىٰ وَهَارُونَ... این آیه قصه معروفی دارد. سعید بن جُبیر از اصحاب پیرمرد حضرت رسول که عمر طولانی کرد و تا زمان حجاج زنده بود، شعبی راوی این قصه است که می گوید حجاج مرا خواست، وقتی رفتم دیدم سفره چرمی که وقتی می خواست کسی را بکشد را پهن کرده است. من ترسیدم و حجاج گفت: نترس به تو کاری ندارم. سپس پیرمردی که گردن او در غل و زنجیر بود را آوردند. من او را نشناختم. حجاج گفت: از پیرمرد سوالی می کنم اگر جواب داد او را آزاد می کنم و اگر جواب درستی نداد جلوی تو او را می کشم. من گفتم پس غل و زنجیر او را بردار. پس از اینکه دست و پای پیر مرد را آزاد کردند فهمیدم سعید بن جبیر است. حجاج پرسید: چرا حسن (ع) و حسین (ع) که پسران علی (ع) هستند را إبن سول الله می گویند؟ که سعید بن جبیر در جواب او آیه 84 سوره انعام را می خواند و همین طور ادامه آیات و بعد از حجاج پرسید عیسی پسر که بود؟ حجاج گفت عیسی پدر نداشت. پیرمرد گفت پس چرا می گویید ذریه ابراهیم است در حالیکه او پدر نداشت؟

حجاج که از خون ریز های معروف تاریخ است پیرمرد را آزاد کرد و به او ده هزار دینار هم داد که پیرمرد همه پول ها را در مسجد الحرام بین فقرا تقسیم می کرد و می گفت: این پول ها به برکت امام حسن (ع) و امام حسین (ع) است. غرض اینکه مسئله ابن همان امام حسن (ع) و امام حسین (ع) می باشند که نسل پیغمبر توسط این دو ادامه یافته است و در قرآن هم تایید کرده است.

خطبه 208 هم مربوط به جنگ صفین است. یکی از آسیب های سختی که در این جنگ به پیکره اسلام خورد، حادثه حکمیّت است. زمانی که مالک اشتر، فرمانده دلیر حضرت امیر (ع) تا نزدیکی خیمه معاویه و عمروعاص می رسد و اگر یک ساعت دیگر زمان داشت معاویه را اسیر کرده بود ولی این دو وقتی دیدند مالک به آن ها خیلی نزدیک شده، نیرنگ کردند و عمر و عاص گفت: قرآن ها را سر نیزه کنید. یعنی ما همه مسلمانیم و قبله و پیغمبر ما یکی است و حاضریم با حکمیت قرآن، جنگ را خاتمه دهیم.

لشکریان حضرت امیر را سه گروه تشکیل می دادند:

1- کسانی که از طولانی شدن جنگ (حدود یک سال) خسته شده بودند.

2- عده ای هم منافق بودند یعنی طرفدار معاویه .

3- گروهی هم ساده متنسک که فقط از دین نماز و روزه آن را می دانستند و معرفت توحیدی و امام شناسی و جایگاه واقعی پیغمبر را نمی دانستند.

حضرت علی (ع)- در خطبه 97-، وقتی می خواهند از یاران خود صحبت کنند می گویند: أَیُّهَا الْقَوْمُ الشَّاهِدةُ أَبْدَانُهُمْ، الْغَائِبَةُ عَنْهُمْ عُقُولُهُمْ: ای کسانی که بدن هایشان است ولی عقلشان غایب است. الْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمْ: خواسته های مختلف دارند (یکی بدنبال خانه، دیگری ریاست و... است) المُبْتَلَى بِهمْ أُمَرَاؤُهُمْ: فرمانده هایشان گرفتار آنها می باشند (فرمان فرمانده شان را نمی برند)

صَاحِبُکُمْ یُطِیعُ اللهَ وَأَنْتُمْ تَعْصُونَهُ، وَصَاحِبُ أَهْلِ الشَّامِ یَعْصِی اللهَ وَهُمْ یُطِیعُونَهُ: کسی که هم نشین شماست فرمانبر خداست ولی شما از او فرمان نمی برید ولی صاحب شام که معصیت خدا را می کند، یارانش از او فرمان می برند. لَوَدِدْتُ وَاللهِ أَنَّ مُعَاوِیَةَ صَارَفَنی بِکُمْ صَرْفَ الدِّینَارِ بِالدِّرْهَمِ: دوست داشتم که معاویه با من مبادله دینار به درهم می کرد یعنی یک دینار بدهم و یک درهم بگیرم.

فَأَخَذَ مِنِّی عَشَرَةً مِنْکُمْ وَأَعْطَانِی رَجُلاً مِنْهُمْ!: من ده نفر از شما را به معاویه می دهم تا او یکی از مردان خودش را به من بدهد.

ضرورت بررسی شخصیت هایی که در یک حادثه تاریخی نقش دارند، یکی از اصول تاریخ تحلیلی است. در تاریخ غرب، بعد از رنسانس، معمولا روی موضوع و حادثه خاصی تمرکز می شود و به شخصیت ها پرداخته نمی شود. در تاریخ اسلام ما باید هر فرد را شخصیت شناسی کنیم و تاریخ باید بصورت تحلیلی باشد تا قابل استفاده باشد. مثلا در تاریخ طبری وقتی در مورد اباذر و عثمان می خواهد صحبت کند می گوید: بین این دو مطالبی گذشته ولی نمی خواهم آن ها را بیان کنم در حالیکه این مسئله ای است که آقای امینی در این مورد در کتاب الغدیر حدود 250 صفحه بحث کرده است و یا در مورد سلمان که 700 صفحه گفته شده است و تاریخ تحلیلی یعنی همین.

اینکه فقط در مورد غنائم و کشته ها صحبت شود، نقل رویداد است. اگر بفهمیم در 5 سال حکومت حضرت امیر (ع)، چه گذشته است با وجود سه جنگ جمل، صفین و نهروان، می توان به مظلومیت ایشان پی برد. در جنگ جمل حضرت امیر (ع)، مقابل طلحه که سال ها دوشادوش امیر در غزوه های پیغمبر جنگیده و غم از دل ایشان برداشته و هم چنین زبیر که پسر عمه حضرت امیر بود و محبت او به علی (ع) زبانزد است، قرار گرفته است. پس نمی توان کسانی که پیش حضرت می آمدند و می گفتند ما به شک افتادیم را ملامت کرد. حضرت امیر در جواب آنها می فرمودند: اِنَّکَ لَمَلْبُوسٌ عَلَیْکَ: کلاه سرت رفته است. تو برای شناخت حق، شخصیت ها را محور و معیار قرار دادی و این اشتباه است.

طه حسین که از شخصیت های معروف علمی مصر می باشد در مورد این جمله می گوید بعد از وحی کلامی به این زیبایی نداریم.

اِنَّ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ لا یُعْرَفانِ بِاَقْدارِ الرِّجالِ، اِعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ اَهْلَهُ وَ اعْرِفِ الْباطِلَ تَعْرِفْ اَهْلَهُ: ابتدا باید حق را شناخت و سپس افراد دور و بر آن. پس معیار شناخت حق نمی تواند شخصیت باشد چون ممکن است عوض شود.

در ابتدای خطبه 208 داریم: أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّهُ لَمْ یَزَلْ أَمْرِی مَعَکُمْ عَلَى مَا أُحِبُّ: پیش از این، وضع من و شما طوری بود که خواسته من بود (شما فرمان می بردید و عمل می کردید به صورتی که من هم دوست داشتم) حَتَّى نَهَکَتْکُمُ الْحَرْبُ: تا آنکه جنگ شما را خسته و فرسوده کرد. وَقَدْ، وَاللهِ أَخَذَتْ مِنْکُمْ وَتَرَکَتْ: بله من هم قبول دارم. عده ای از شما در جنگ شهید شدند و عده ای هم ماندند. وَهِیَ لِعَدُوِّکُمْ أَنْهَکُ: ولی بدانید وضع دشمن از شما بدتر است و بیشتر از شما فرسوده شده اند.

در هنگام بالا بردن قرآن بر نیزه ها، همین افراد دور و بر حضرت گفتند: یا می گویی مالک از جنگ برگردد یا اینکه تو را قطعه قطعه می کینم. که البته اینها عده ای احمق بودند که از دین فقط اهل نماز و روزه ی آن بودند همانطور که در زمان ما هم چنین افرادی وجود دارند.

لَقَدْ کُنْتُ أَمْسِ أَمِیراً، فَأَصْبَحْتُ الْیَوْمَ مَأْمُوراً!: من دیروز امیر و فرمانده شما بودم ولی امروز باید از شما فرمان ببرم. وَکُنْتُ أَمْسِ نَاهِیاً، فَأَصْبَحْتُ الْیَوْمَ مَنْهِیّاً!: دیروز من بازدارنده بودم و شما را نهی می کردم و امروز شما من را نهی می کنید. وَقَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ، وَلَیْسَ لِی أَنْ أَحْمِلَکُمْ عَلَى مَا تَکْرَهُونَ!: چه کنم شما دنیا را دوست می دارید (حتی به قیمت اینکه دشمن پیروز شود) پس چگونه می توانم به چیزی که دوست نمی دارید شما را مجبور کنم؟

همه ی اینها مظلومیت حضرت امیر است. حتی در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید که یک سنی مذهب می باشد در بعضی جاها به عظمت حضرت اعتراف می کند که جای بسی تعجب دارد.

منبع خبر:

دیدگاه کاربران
جستجو   


 
جز آدم پست ، هیچ انسانی اهانت به زن را روا نمی دارد.
«امام باقر(ع)» 
 


Design: DibaGroup
Powered by DCMS 3.2