« سه‌شنبه, 28 شهریور 1396 »
 
آمار سایت
 » شروع سایت: فروردین 1385
 » خبر ثبت شده: 89 مورد
 » مقاله ثبت شده: 61 مورد
 » در حال بازدید: 10 نفر
 » بیشترین بازدید همزمان: 32 نفر
 » بازدید امروز: 369 نفر
 » بازدید دیروز: 343 نفر
 » کل بازدید: 978,953 نفر
 » میانگین: 278 نفر

شکل گیری خوارج

اینها گروهی از اصحاب امیرالمؤمنین بودند و در جنگ صفین در لشکر امیرالمؤمنین شرکت داشتند. این جنگ چندین ماه طول کشید. البته گاهی هم متارکه می‌شد ولی مجموع مدت جنگها را چهارده ماه نوشته اند. اواخر کار و در آخرین جنگ لشکر امیرالمؤمنین داشتند فاتح می‌شدند. در اینجا عمروبن‌العاص که مشاور معاویه بود نیرنگی به کار برد؛ یعنی از خشک مغزی و جمود فکری یک عده از اصحاب امیرالمؤمنین استفاده کرد.

اینها گروهی از اصحاب امیرالمؤمنین بودند و در جنگ صفین در لشکر امیرالمؤمنین شرکت داشتند. این جنگ چندین ماه طول کشید. البته گاهی هم متارکه می‌شد ولی مجموع مدت جنگها را چهارده ماه نوشته اند. اواخر کار و در آخرین جنگ لشکر امیرالمؤمنین داشتند فاتح می‌شدند. در اینجا عمروبن‌العاص که مشاور معاویه بود نیرنگی به کار برد؛ یعنی از خشک مغزی و جمود فکری یک عده از اصحاب امیرالمؤمنین استفاده کرد.

قضیه از این قرار بود که از اولی که دو لشکر روبرو شدند، امیرالمؤمنین به معاویه پیشنهاد می‌کرد که کاری بکن میان مسلمین جنگی صورت نگیرد، و معاویه حاضر نمی‌شد، تا آخرین جنگی که در آن چیزی نمانده بود که لشکر معاویه ریشه‌کن بشود، به دستور عمروبن‌العاص قرآن‌ها را جمع آوری و سر نیزه‌ها کردند، به لشکر علی(ع) گفتند که بین ما و شما کتاب خدا است. تا اینها این کار را کردند، یک عده از اصحاب امیرالمؤمنین دست از جنگ کشیدند و آن انظباط نظامی را که در جنگ حکمفرما است کنار گذاشتند و حال آن‌که قاعده این است که سرباز باید تابع فرمانده خودش باشد، چه او را لایق بداند و چه نداند. گفتند: قضیه تمام شد، قرآن در میان آمد، نمی‌شود جنگید.

عده‌ای از اصحاب امیرالمؤمنین که در رأس آنها مالک اشتر بود، ترتیب اثر ندادند، فهمیدند نیرنگ است، در این موقع که کار جنگ دارد خاتمه می‌یابد و عن قریب است که آنها شکست بخورند، متوسل به این حیله شده‌اند. اعتنا نکردند؛ ولی افرادی که گول خورده بودند آمدند خدمت حضرت که یا علی! فوراً به مالک دستور بده جنگ را کنار بگذارد و قرآن میان ما باشد.

حضرت فرمود: اینها دروغ می‌گویند، اینها نقشه است، اصلاً معاویه اهل قرآن نیست، عقیده به قرآن ندارد، تا احساس کرده‌است که شکستش قطعی است، برای اینکه جلوی جنگ را بگیرد این کار را کرده است.

گفتند: نه، بالأخره هر چه باشد قرآن است، تو می‌گویی ما شمشیر به قرآن بزنیم؟!  تو می‌گویی احترام قرآن را رعایت نکنیم؟

فرمود: ما به خاطر احترام قرآن دستور جنگ می‌دهیم. البته قرآن احترام دارد؛ اما قرآن واقعی که وحی خدا است در دل من است، صفحۀ کاغذ که خط قرآن روی آن نوشته شده است، هم در درجه چندم احترام دارد و باید احترام داشته باشد؛ اما نه در جایی که کار مهمتری هست. اینجا پای حقیقت قرآن در میان است و پای نوشتۀ کاغذ.

اما مگر این افراد جامد خشک مغز می‌توانستند این حرف را بفهمند؟ می‌گفتند بگو مالک برگردد. این قدر اصرار کردند که حضرت به مالک فرمود دست از جنگ بردارد.

مالک پیغام داد که عن‌قریب است که کار تمام بشود، بگذار جنگ را ادامه بدهیم. اینها گفتند: مالک کافر شده‌ است، اگر مالک برنگردد تو را می‌کشیم. چندین هزار مرد با شمشیرهای کشیده بالای سر علی ایستاده بودند که یا باید مالک برگردد یا تو را می‌کشیم. حالا ببینید جمود، بی‌فکری، خشک مغزی چه می‌کند؟! چه جور کار خودش را در آنجا کرد که حضرت به مالک پیغام داد اگر می‌خواهی مرا زنده ببینی، برگرد.

جنگ متارکه شد. گفتند کتاب الله باید بین ما حکومت بکند.

حضرت فرمود: کتاب الله مانعی ندارد.

پیشنهاد شد که یک نفر از این طرف و یک نفر از آن طرف انتخاب بشود تا حَکم باشند و هر چه آنان حکم کردند همان کار را بکنند. معاویه عمروبن‌العاص را حَکم قرار داد. امیرالمؤمنین فرمود: مرد میدان او عبدالله‌بن‌عباس است.

همین خشکه مقدس‌ها گفتند: او قوم و خویش تو است، باید یک نفر بی‌طرف باشد. روی خشکه مآبی این حرف را زدند.

حضرت فرمود مالک‌اشتر برود.

آنها گفتند: نه، آن را هم قبول نداریم.

خودشان آمدند یک آدم کودن احمقی که حتی تمایلات ضد علی داشت؛ یعنی ابوموسی اشعری را انتخاب کردند. ابوموسی آمد و آن جریان مفتضح رسوا اتفاق افتاد.

اینجا بود که فهمیدند اشتباه کرده‌اند؛ ولی باز اشتباه خودشان را به طور دیگری توجیه کردند. نگفتند از اول ما اشتباه کردیم که دست از جنگ برداشتیم. نگفتند که ما اشتباه کردیم که ابوموسی را انتخاب کردیم. گفتند: اشتباه ما در این بود که حَکمیّت را قبول کردیم و قبول حکمیّت کفر است، داوری کردن انسان کفر است چون لا حُکمَ اِلّا لِلَّهِ؛ حکم مال خدا است. دائماً می‌گفتند این کار غلط بود، این کار کفر بود، اَستَغفِرُ اللهَ رَبّی وَ اَتُوبُ اِلَیهِ. آمدند سراغ علی(ع) که تو هم باید توبه کنی. حضرت فرمود: حکمیت کار غلطی بود و شما کردید؛ ولی کفر نیست.

گفتند: نه، حکمیت کفر است و باید توبه کنی.

حضرت هم این کار را نکردند. آنها گفتند: کَفَرَ وَاللهِ الرَّجُلُ؛ به خدا این مرد کافر شده. و حکم ارتداد علی را صادر کردند. بعد خود اینها یاغی شدند و لذا به نام خوارج نامیده شدند. اصول و فروعی برای خودشان ترتیب دادند و فقهی برای خودشان درست کردند.

فقه خوارج، فقه مخصوصی است. عقاید فقهیشان بسیار جامد است. گفتند: تمام فرق اسلامی کافرند غیر از ما و هر کسی که گناه کبیره مرتکب شود کافر است. یک فقه به اصطلاح مضیق، تنگ وتاریک به وجود آوردند. به همین دلیل اینها بعدها منقرض شدند؛ چون اساساً فقه اینها فقه عملی نبود، نمی‌شد جامعه‌ای خود را پایبند به این فقه بکند و بتواند به زندگی خود ادامه بدهد. البته اینها سالها وجود داشتند و با خلفای بعد هم مخالفت کردند؛ چون با تمام خلفا مخالف بودند. با عثمان خوب نبودند. می‌گفتند: عثمان نیمۀ اول عمرش خوب بود، نیمۀ دومش بد. با علی خوب نبودند می‌گفتند: اوائل خوب بود ولی بعد آن وقتی که تن به حَکمیّت داد - العیاذ بالله - کافر شد. با معاویه به راستی دشمن بودند. معاویه را از علی هم بدتر می‌دانستند و بعد هم با تمام خلفا بد بودند و با همه جنگیدند تا بالأخره منقرض شدند.

خوارج به تعبیر امیرالمؤمنین سوء نیت داشتند، کج سلیقه بودند، جمود فکری داشتند. در نهج‌البلاغه، حضرت می‌فرماید: لا تَقتُلُوا الخَوارِجَ بَعدی؛ فَلَیسَ مَن طَلَبَ الحَقَّ فَاَخطاهُ کَمَن طَلَبَ الباطِلَ فَاَدرَکَهُ مقایسه می‌کرد میان خوارج و اصحاب معاویه. فرمود: بعد از من خوارج را نکشید، اینها با اصحاب معاویه خیلی فرق دارند، اینها دنبال حق هستند، ولی احمقند؛ اما آنها از اول دنبال باطلند و به آن هم رسیدند. جملۀ دیگری حضرت دربارۀ اینها دارد که خیلی عجیب است، می‌فرماید: فَاِنّی فَقَأتُ عَینَ الفِتنَةِ، وَ لَم یَکُن لِیَجتَرِئَ عَلَیاه اَحَدٌ غَیری این را همه نوشته‌اند که این جمله را حضرت بعد از فراغ از کشتن خوارج فرموده است. فرمود: من بودم که چشم فتنه را از سرش در آوردم. غیر از من احدی جرأت این کار را نداشت. و راست هم هست. ما اگر بخواهیم در یک موضوع خدا را شکر بکنیم که در زمان علی نبودیم، حق داریم برای اینکه اگر در آن زمان می‌بودیم آن‌قدر ایمان نداشتیم که در آن موضوع ثابت قدم بمانیم. مثلاً ممکن است ما اگر در زمان علی(ع) بودیم در جنگ جمل شرکت می‌کردیم، در جنگ صفین هم شرکت می‌کردیم؛ ولی باور نکنید اگر ما با علی می‌بودیم جرأت می‌کردیم که در جنگ خوارج هم شرکت بکنیم. برای اینکه آنجا علی به جنگ کسانی رفت که قائِمُ اللَّیلِ وَ صائِمُ النَّهار بودند؛ یعنی مردمانی که از سر شب تا صبح عبادت می‌کردند و روزها روزه‌دار بودند و در پیشانی آنها آثار سجده بود: جِباهاً قَرِحَةً؛ پیشانی‌هایی که از بس سجده کرده بودند قرحه دار شده بود. چه کسی جرأت داشت با اینها بجنگد؟! فقط علی می‌توانست؛ چون به ظاهر نگاه نمی‌کرد، با اینکه علی اقرار می‌کند که اینها مردمانی متظاهر و دروغگو نبودند. عمده این است. اگر منافق می‌بودند مهم نبود؛ ولی خیر، اینها نماز می‌خواندند در شب‌ها، و روزها روزه‌دار بودند؛ ولی وجودشان برای اسلام خطر است، جامدهایی هستند که برای اسلام ضررشان از دشمنان اسلام بیشتر است. و اگر علی در آن روز شمشیر به روی خوارج نکشیده بود و اگر شخصیت علی نبود و آن نصوصی که پیغمبردربارۀ علی کرد نبود و بعد هم اگر آن مقام علی، ایمان علی، زهد و تقوای علی نبود، بعد از علی هم هیچ خلیفه‌ای قدرت نداشت با خوارج بجنگد، هیچ سربازی جرأت نمی‌کرد به جنگ خوارج برود؛ ولی چون علی پیشقدم شده بود آنها هم با خوارج می‌جنگیدند. می‌گفتند اینها کسانی هستند که علی با اینها جنگیده است، اگر جنگیدن با اینها خلاف حق بود علی با اینها نمی‌جنگید.

منبع: جاذبه و دافعه علی، استاد شهید مطهری 

   تاریخ ثبت: 1391/03/23     |     تعداد بازدید: 1028 |
جستجو   


 
انسان از اعمال ، عادل شمرده می شود نه از ایمان تنها .
«حضرت عیسی (ع)» 
 


Design: DibaGroup
Powered by DCMS 3.2